برای تو....1

دلتنگی...دلتنگی...دلتنگی...

 

 

آدم که دلتنگ میشود...چه فکرها که نمیکند...

چه اندیشه ها که در خیال خود ندارد...و چه رویاها...

که گاه خنده را طرحی می کند بر لبان...

و گه غم را بغضی میکند شکستهدر سینه

تا در پی بهانه...

قطره اشکی جاری شود بر گونه ها

/ 3 نظر / 6 بازدید
بزن بهادر

سوختی و خاکستر شدی

سکوت

ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بميرم ببخش اگه تو گريه هام دو رنگي و ريا نبود ببخش که يادم نمي ره اون روزاي پاييزي رو لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز نه نمي خوام گريه کني براي من اشکي نريز لياقت چشماي تو نگاه ِ پاک ِ من نبود ببين چي ساختي از منه مغرور ِ عاشق ِ حسود

سرد

زمین گرمم کمته کمته آتیش خدا بوسه ی مرگو بچشی بندت بشه جدا جدا زمین گرمم کمته تو که میگفتی من سرم کی میشه اون گلوتو با دشنه ی نامردی بدرم