سکوت سرد

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...

زندگی یعنی تلافی
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

بدجوری بهش دل بسته بود اونقدر که حاضر بود هر کاری کنه واسه داشتنش، واسه با هم بودنشون. قرار بود با هم باشن واسه همیشه .... اما یه روز همه چیز به هم ریخت کاخ آرزوهاش خراب شد ... دخترک دیگه نمی‌خواست باهم باشن، پسرک هر کاری می‌کرد تا بدست بیاردش ولی نشد!  دخترک از آدمای جدید از آینده جدید می گفت .... همه چیز به خاطر موقعیت، شغل، تحصیلات و پول بود!!؟؟!!!!  که اون نداشت ... دخترک به همین سادگی زیر تمام حرفاش زد و از تمام اون دلبستگی‌ها گذشت و رفت .....

o o o

2 سال بعد ... 

o o o

بدجوری دلبسته بود اونقدر که حاضر بود بخاطرش هر کاری کنه، ازش خواسته بود بهش اعتماد کنه و اون باور کرده بود. قرار بود چند ماه بعد .... اما پسرک دانشگاه قبول شد... این براش یعنی موقعیت جدید آینده جدید و.... دخترک بهش گفته بود میری همه چیز یادت میره!!! گفته بود بی جنبه نیستم!!! یادم نمیره .... یه هفته از رفتنش نگذشته بود که برای دخترک از همکلاسی‌هاش تعریف می‌کرد از این که یه خواهر پیدا کرده اینجوریه اونجوریه!!! دخترک فهمیده بود که داره یه اتفاقایی می افته ولی ... آخر همون ترم که رسید یه روز فهمید پسرک با همکلاسیش، همونی که می‌گفت مثل خواهرمه، ازدواج کرده!!!!!؟؟؟؟؟ !!!!! همه چیز به خاطر موقعیت، جنبه ، پول و... بود!!!!! پسرک به همین سادگی زیر تمام حرفاش زد و گذشت و رفت .....