سکوت سرد

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...

کودک و خدا
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱  کلمات کلیدی: مهاباد ، عاشقانه ها ، داستان ، سکوت سرد

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.

زنی در حال عبور بود که کودک را دید.

کودک را به داخل فروشگاه برد و برایش کفش و لباس خرید و گفت: "مواظب خودت باش."

کودک رو به زن کرد و گفت: "ببخشید خانوم شما خدا هستید؟"

زن گفت: "نه من یکی از بندگان خدا هستم."

کودک گفت : "میدانستم با او نسبتی دارید."