سکوت سرد

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...

مثل قدیم ها.....
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۳  کلمات کلیدی: مهاباد ، محمدسلیم عباسی ، داستان ، سکوت سرد

مرد تصمیم خودش رو گرفته بود . از زمانی که از خونه بیرون زده بود دل دل می کرد تا هرچه سریعتر تصمیمش رو عملی کنه ماشین داغ بود و حرارتش عرق رو از سر و روی آدم سرازیر می کرد . کولر رو روشن کرد و خنکای اون رو نفسی عمیق کشید . ساعت حدود 2:30 بعداز ظهر بود و اون حدود 3 ساعت تا باز شدن مغازه ها و خرید برای مهمونی اون شب وقت داشت . همونطور که بدون تمرکز در حال رانندگی بود و دست ، پا و چشم به صورت غیر ارادی در مقابل موانع  عکس العمل نشون می دادند فکر کرد این احساس بچه گانه از کجا سرچشمه می گیره ؟ آیا کسی مثل من پیدا می شه که برای رفتن به سینما اینطور کودکانه ذوق زده باشه ؟ بعد با خودش گفت " اگه کسی حدود 7 - 8 سال باشه که سینما نرفته باشه و بعد از این مدت طولانی بخواد بره فیلم یکی از کارگردان های مورد علاقه خودش روببینه تو همون سینمای قدیمی که کلی خاطرات ازش داره تو این همه مشغله ذهنی و کار و گرفتاری و کوفت و زهر مار آره میشه چون برای 2 ساعت می خواد خودش باشه " . آخه اون خیلی وقت بود که خودش نبود . بغل سینما یه پارکینگ بود نزدیکیهای پارکینگ که رسید دل شوره داشت نکنه پارکینگ جا نداشته باشه مثل چند شب پیش که می خواست ماشین و پارک کنه بره داروخونه و پارکینگ جا نداشت . نه بابا الان 3 بعدازظهر تو این آفتاب تابستون حتما جا داره . به پارکینگ که رسید دید فکرش درست بوده سریع پیچید داخل به دربون که لبخند می زد لبخندی تحویل داد و ماشین رو اونجایی که اون نشون میداد پارک کرد . موبایل رو از روی داشبورد برداشت و تو جاش تو کیف کمریش گذاشت ، کولر رو خاموش کرد ، کیف دستیش رو مثل همیشه واسه این که جلو چشم نباشه چپوند زیر صندلیش ، کیف پولش رو چک کرد ، از ماشین پرید بیرون دزدگیر و زد تمام اینها شاید ده ثانیه هم طول نکشید ، عجله داشت شایدم استرس شایدم ... خودشم نمی دونست چشه ولی یه حال عجیبی داشت بیشتر حال بچه ای رو داشت که می خوان ببرنش بعد از مدتها اسباب بازی رو که دوست داشته براش بخرن و اون نگرانه که نکنه اتفاقی پیش بیاد که بازم براش نخرن  شایدم حال یه زندونی رو داشت که بعد از 7 - 8  سال می خوان یه روز بهش مرخصی بدن یا حتی 2 ساعت و اون نگرانه که نکنه به هر دلیل در آخرین لحظات این مرخصی لغو بشه . قبض رو گرفت از پارکینگ زد بیرون پرده سینما رو نگاه کرد " جرم  فیلمی از مسعود کیمیایی " پاهاش رو سریعتر کرد ااااااه بازم دلشوره لعنتی ، نکنه ساعت فیلم جوری باشه که مجبور بشه از وسط فیلم اونو ببینه ؟ راستی الان هم از وسط فیلم آدم رو راه میدن داخل ؟ ساعتش رو نگاه کرد 2:45 به سانس روی شیشه گیشه نگاه کرد 3 تا 5 آروم شد دست کرد کیفش رو در آورد و مبلغ بلیط رو از دریچه گیشه گذاشت رو پیشخون

- آقا یه دونه

جوابی نیومد سرش رو آورد پائین داخل رو نگاه کرد کسی تو باجه نبود خندش گرفت بعد از چند سال که می خواست بره سینما مثل اینکه سینما دوست نداشت اونو ببینه بازم صدا زد متصدی اومد پول رو ازش گرفت و بلیط رو تحویل داد . روی بلیط رو نگاه کرد روش شماره 3-5 نوشته شده بود بلیط رو به نگهبان جلو در تحویل داد سعی کرد لذت پاره شدن بلیط کاغذی را با تمام وجود لمس کنه با خودش فکر کرد هیچ پاره شدن کاغذی به اندازه نصف شدن بلیط موقع رفتن به داخل سینما نمی تونه لذت بخش باشه به محض ورود به سمت بوفه رفت از زمانی که حرکت کرده بود تصمیم داشت گشنگی نهارش رو با ساندویچهای معروف کالباس و گوجه و خیارشور بوفه سینما حل کنه همون ساندویچ کالباس هایی که یه طعم خاص می ده که بیرون سینما دیگه اون طعم رونداره انگار بوی فیلم می ده . به مسئول بوفه گفت :

- یه سانویچ کالباس

- نداریم

- چرا ؟

- خوب نداریم دیگه

- آخه قبلن ها داشتین

یه هو به خودش اومد و سنگینی نگاه متعجب فروشنده رو رو خودش حس کرد .

- باشه یه رانی پرتقال و یه بیسکوئت

به بلیط نگاه کرد راستی 3-5 یعنی ردیف 3 صندلی 5 ولی یادش نمی یومد ردیفها از ته سالن به جلو شماره گذاری شده یا به عکس خدا کنه فقط تزدیک پرده نباشه . نگاهی به پوسترهای چسبیده به دیوار انداخت یه نفس عمیق کشید و عطر سینما رو دوباره استشمام کرد راستی چرا سینما یه بوی خاص می ده تو دنیای خودش غرق شده بود که درها باز شد اون و حدود 20 نفر دیگه که تو سالن انتظار بودند وارد شدند . چه جالب هنوز مامورای چراغ قوه به دست . یکی از این مامورین بلیط رو ازش گرفت و خواست اونو پیش بقیه افراد بنشونه که گفت :

- من سر صندلی خودم می شینم

همیشه دوست داشت روی شماره صندلی خودش بشینه و چه خوب که این دفعه هم همین کارو کرد آخه از اونجایی که همه رو پیش هم به ترتیب نشونده بودند صندلی اون طرف دیگه سالن و یه گوشه دنج بود و دور برش کسی ننشسته بود . صندلی همون صندلی های قدیمی دیوارها همون دیوارها ، پرده .... هیچی تغییر نکرده بود فقط پیرتر و زوار در رفته تر شده بودند مثل خودش . فیلم شروع شد مثل همیشه صحنه ها و دیالوگهای نابی که مخصوص کیمیایه ،  اصلا قصد تجزیه و تحلیل و نگاه نقادانه به فیلم رو نداشت فقط می خواست از این صحنه ها و دیالوگها و شعرها که بیشترین تاثیرشون برانگیخته کردن خاطرات قدیمیه لذت ببره . با خودش فکر کرد هیج جا بهتر از تاریکی سینما برای گریه کرن مناسب نیست واسه همین وقتی گونهاش خیس شد خیالش جمع بود که کسی متوجه نمیشه . از 2 ساعت حضور در سالن سینما لذت برد وقتی فیلم تموم شد سریع بیرون زد خیلی کار داشت که باید انجام می داد وقتی وارد پیاده رو شد آفتاب چشماشو که به تاریکی عادت کرده بود اذیت میکرد انگار آفتاب هم دوست نداشت چشمای اون دوباره به دنیای خارج سینما باز بشه دوباره عرق از پیشونیش به چشماش سرازیر شد و اونها رو سوزوند و اشک چشماش رو سرازیر کرد تند تند اشکهاش رو پاک کرد تا کسی پیش خودش نگه مرد گنده از دیدن یه فیلم داره تو خیابون گریه می کنه به سرعت وارد پارکینگ شد قبض رو به مسئول پارکینگ داد و مبلغ رو پرداخت کرد به سمت ماشین رفت و دزدگیر رو زد بعد از چند لحظه مکث دوباره دزدگیر ماشین رو زد و اونو قفل کرد و به سمت در پارکینگ راه افتاد همینطور که از در پارکینگ خارج می شد به نگهبان جلو در گفت

- میرم نون و یه خورده خرت و پرت واسه مهمونی امشب بگیرم . زود میام

و بعد در مقابل چشمهای  متعجب نگهبان در بین جمعیت به سرعت ناپدید شد .